داستان جالبی از خیام

ساخت وبلاگ

داستان جالبی از خیام

امروز میخوام از خیام یه داستان تعریف کنم که واقعی نیست ولی جالبه

یه روز خیام کوزه ی شرابش رو به دست می گیره میره کنار رودخونه شروع میکنه به خوردن
وقتی که مست مست بوده پاش میخوره به کوزه ی شراب و کلی ناراحت میشه
خلاصه چون مست بوده شروع میکنه به شکایت از دست خدا و میگه

ابریق می مرا شکستی ربی ................... بر من در عیش ببستی ربی
من می میخورم و تو می کنی بد مستی .................... خاکم به دهن مگر که مستی ربی

خدا هم قهرش میگیره چهره ی خیام را سیاه می کنه
صورتش میشه مثل زغال خیام هم به غلط کردن میافته و بازم به خدا میگه

ناکرده گنه در جهان کیست؟ بگو ..................... آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد میکنم و تو بد مجازات دهی؟ ................... پس فرق میان من و تو چیست بگو

خدا هم میبخشه خیام رو و چهره ی خیام رو هم درست میکنه

+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۸/۳۰ ساعت 22:10 توسط اصغر  | 

تازه های ادبی وسلامتی...
ما را در سایت تازه های ادبی وسلامتی دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : iepachsoze بازدید : 29 تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 18:09

خبرنامه